|
بید مجنون
بيد مجنوني كنار رود سَر٬خَم مي كند
روح خود را با سرود آب همدم ميكند
بيد مي گويد ز هجران ٬آب مي نالد ز درد
از نگاهش مي نشيند در دلم اندوه سرد
بيد٬ مجنون است از هجران دوست
رود مسكين است از درمان دوست
بيد گيسويش ز رقص با افشان مي كند
رود هم مي نالد و از درد طغيان ميكند
گاه گاهي بيد مجنون قصه اي سر ميكند
رود هم شيرين صفت آن قصه از بر ميكند
قصه بيد است و رود و عشق من
قصه ي درد است و هجر و زخم تن
قصه بيداري شب هاي هجر است و فراق
قصه ي زخم شكستن هاي گلبرگ است و ساق
قصه ي اين بيد مجنون قصه ي درد من است
قصه يعقوب و يوسف .قصه ي پيراهن است
قصه ي اين (صابر) تنها و عشق يار اوست
قصه ي درد است و هجران قصه ي درمان دوست
|